تبلیغات
جامانده از پدر


جامانده از پدر

سلام من فاطمه هستم این وبلاگ منه خوشحال میشم همیشه بهم سر بزنین و كنارم باشین و باكامنتای قشنگتون منو به نوشتن امیدوار كنین اینا خاطرات و اتفاقای زندگی خصوصی و شخصی منه و كاملا واقعیه.لطفا حمایتم كنید.


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت ساعت 20 و 34 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |






نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1394 ساعت ساعت 12 و 24 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﻴﺴﺖ ...

ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ ,ﻧﻪ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ...

ﻳﻚ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺑﻐﺾ ,ﻧﻔﺴﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ...

ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ...

ﻛﻪ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...

ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﻲ ﻳﻚ ﺑﻐﺾ ﺷﺪﻱ

ﻭﺩﻟﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻱ ...

ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻱ ﺑﻐﺾ

ﭘﺎﭘﻲ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...

ﻭ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...

ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...

ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ ...

ﻫﺮ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ...

ﻣﺤﺾ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...

ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻜﻨﻲ ...

ﺁﺭﻱ , ﺍﻳﻦ ﭼﻮﺏ، ﭼﻮﺏِ ﺧﺪﺍﺳﺖ ....
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1394 ساعت ساعت 11 و 29 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

خیلی احساس تنهایی و بی کسی میکنم حالم بده دلم 1 همدل و هم زبون میخواد چیزی که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم همیشه همه ی حرفا رو باید تو دلم نگه میداشتم و تو خودم میریختم.کسی حال این روزامو نمیفهمه رفتار افراد تو خونه با خودم ، باعث میشه احساس کنم آدم بدرد نخور و بدجنسی هستم. تو خونه حس زیادی بودن بهم دست میده اما هیچ جای دیگه ای رو ندارم که برم 1خستگی شدید حس میکنم که رفع نمیشه بی خوابی مفرط که برطرف شدنی نیست از خودم و این زندگی نا امید شدم خیلی البته به خودکشی و این حرفا فکر نمیکنم و انجامش هم نمیدم قطعا.
حسرت به دل ارامشم و دلتنگ 1 دلخوشی، 1انگیزه برای ادامه

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1394 ساعت ساعت 10 و 07 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

سلام به همه
میدونم خیلی دیر شده اما راستش این روزا خیلی گرفتار بودم هنوزم هستم
از همیشه خسته تر و داغون تر
2روز پیش اخرین نمره درسمو گرفتم و به صورت اسمی فارغ التحصیل شدم
اما هنوز کارای فارغ التحصیلیمو انجام ندادم چون پول ندارم قسط واممو بدم
در صورتی که باید تا آخر شهریور فارغ التحصیل بشم و الا تمام زحمتام بی نتیجه میمونه و هدر میره
تو خونه هم اوضاع اصلا مساعد نیست اصلا 1 وضعی
نمیدونم باید چیکار کنم توروخدا برام دعا کنین که بیشتر از هر وقتی بهش نیاز دارم

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1394 ساعت ساعت 09 و 14 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دیروز خودم واسه خودم تنهایی جشن گرفتم کلی آهنگ زدم و خوش گذروندم تک نفره
اما دریغ از 1تبریک و حتی کادو
مامان هم دیروز با اس ام اس بهم تبریک گفت اما...
دیشب ساعت تقریبا 11بود که مامان کادومو بهم داد اصلا باورم نمیشد که بهم کادو بده چون خیلی وقته نداده
کادوش: 1سالنامه سینمایی بود که خیلی هم گرون و باارزشه من که خیلی خوشم اومد و پسندیدم

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر 1394 ساعت ساعت 10 و 22 دقیقه و 52 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

ساعت 12 ظهر یه همچین روزی من به دنیا اومدم
امیدوارم برام روزخوبی باشه وحداقل1کادوی خوب ودرست حسابی بگیرم
تولدم مبارک باشه
حیف که تو این روز تنهام


نوشته شده در سه شنبه 30 تیر 1394 ساعت ساعت 10 و 30 دقیقه و 35 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

سلام به همه
فردا تولدمه
اما دریغ از ا اتفاق خوب ،1کادو ،1جشن ،1تفریح ،1سورپرایز شیرین ،1دلخوشی ،1ادم خوب ،1حال خوش ،1نفر که یادت باشه و یادش باشه
راستش انگار داره برام بی معنی میشه خیلی دلم گرفته دلم اتفاقای خوب میخواد راستش دلمم خیلی کادو هم میخواد اخه خیلی وقته کسی بهم کادو نداده یعنی چندسالی میشه حتی الان کسایی که میدونن و یادشونه اصلا به روی خودشون هم نمیارن نه از اونا که ادمو غافلگیر میکنن از اونا که کلا بیخیالی طی میکنن نسبت به تو

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت ساعت 14 و 45 دقیقه و 15 ثانیه توسط فاطمه ی بابا همدردی | |

همین الان 2تا حدیث تو وبلاگ 1از بچه ها خوندم كه دیدم خیلی قشنگه گفتم بزارم:

امام صادق سلام الله علیه :كسى كه مؤمنى را براى گناهى سرزنش كند، نمیرد تا خودش آن گناه را مرتكب شود. 

پیامبر صلى الله علیه وآله می فرمایند :گناه براى غیر گناهكار نیز شوم است، اگر گنهكار را سرزنش كند به آن مبتلا می‏شود، اگر از او غیبت كند گنهكار شود و اگر به گناه او راضى باشد، شریك وى است. 



نوشته شده در سه شنبه 9 تیر 1394 ساعت ساعت 19 و 24 دقیقه و 51 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

راستش تو اپارتمان ما 1جاسوس هست كسی فقط راجب من جاسوسی میكنه خودم هم خیلی وقتا باورم نمیشه چرا؟
اما هست دیگه هراتفاقی كه توخونه برای من میفته به گوش 1نفر دیگه میرسه خوشحالم كه لااقل از وجود این وبلاگ مطلع نیست این تنها جاییه كه میتونم حرفامو توش بنویسم بدون اینكه نگران كسی یا چیزی باشم اون 1نفر تو دانشگاه منه فكرنكنین خواستگاره یا چیز دیگه شاید باورتون نشه اما اون هم استادمه هم معاون دانشگاه البته نمیدونم چرا از همه ی اتفاقایی كه میفته خبر داره یا میخواد خبر داشته باشه برام هنوز روشن نیست حتی اگه در اتاقمو محكم بزنم خبردار میشه دیگه حتی تو اتاقمم احساس امنیت نمیكنم صد رحمت به سازمان جاسوسی امریكا.نمیدونم چیكار كنم گرچه من خیلی وقته حتی به مادرم هم اعتماد ندارم چون اونم هر رازی كه من داشته باشمو به هركسی كه بتونه میگه. خیلی خستم دلم میخواد فرار كنم اما مگه بدون پول میشه نمیدونم چیكار كنم. خودمو درمونده احساس میكنم من هركاری بكنم به گوش همه میرسه اما اون پسره حتی اگه ادم بكشه در نظر همه بی گناهه و همیشه مقصر منم تا منو میبینه شروع میكنه به فحش دادن و تحقیر و توهین هرراهی رو امتحان كردم بی فایده بود حتی این زن هم همش از پسرش طرفداری میكنه دارم روانی میشم كاش بشه هرچه زودتر از این خونه برم 

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر 1394 ساعت ساعت 19 و 14 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

هنوز درست نشده حس خیلی بدی راجع بهشون دارم چون فكرمیكنم سركار گذاشته شدم البته هنوز امیدمو از دست ندادم و امیدوارم كه هرچه زودتر جواب بدن برای كار و بتونم شروع كنم از تو خونه موندن حسابی خسته شدم دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه و سربار كسی نباشم

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر 1394 ساعت ساعت 11 و 19 دقیقه و 16 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت