تبلیغات
جامانده از پدر - دریا


جامانده از پدر

دیروز ساعت 10:30دوستم زنگ زد كه با باباش اینا میخوان برن دریا و كلی اصرار كرد كه منم برم تازه از حموم اومده بودم خیلی هم خسته بودم و حال بیرون رفتنم نداشتم ولی قبول كردم اصولا بعد حمام اصلا بیرون نمیرم اونم وقتی كه موهام خیس باشه تازه میخواستم كلاه قرمزی هم ببینم.تو افتاب سوختم خیلی هم گرم بود كلی حالم گرفته شداز ساعت 11 كه حركت كردیم و تقریبا 12 رسیدیم دریا تا ساعت 30و4 باباش اینا تو اب بودن هر چی به دوستم میگفتم بریم انگار نه انگار اولش كه زنگ زده بود گفت زود برمیگردیم اگه میدونستم دروغ میگه و انقدر طول میكشه اصلا نمیرفتم امكان نداشت ساعت5 تازه حركت كردیم كه بریم 1 رستوران ناهار بخوریم من خیلی گرسنم بود نمازمم نخونده بودم خسته شده بودم حوصلم سر رفته بود 2تا سریال مورد علاقمم رو ندیدم فكرشم نمیكردم انقدر طول بكشه پوستم سوخت تو گرما دریغ از ا بستنی تا خوراكی كه بخرن و بخوریم انگار نه انگار كه مهمونشون بودم تركن دیگه.مثلا خواستم دوست نامرد دروغگوم تنها نباشه ساعت 30و5 رسیدیم 1رستوران نزدیك خونه ی ما كه غذاهاش گرونه ولی بدرد بخور نیست و مزه ی خوبی نداره 1ناهار مزخرفی به دلخواه خوردیم و بعد منو سر كوچمون پیاده كردن و من ساعت 6 رسیدم خونه.دیشب از فرط خستگی بیهوش شدم حتی شامم نخوردم تمام تنم دردمیكرد هنوزم میكنه بعد نماز صبحم نتونستم از شدت و دردوخستگی 2باره بخوابم  خیلی اعصابم خورد شد.


نوشته شده در جمعه 10 مرداد 1393 ساعت ساعت 10 و 11 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت