تبلیغات
جامانده از پدر - هر شب تنهایی


جامانده از پدر

دلم گرفته اعصابم خورده خیلی تنهام  حالم خرابه هیچ كسیو ندارم كه حالمو بفهمه و دركم كنه بهم امید بده یا كمكم كنه ادما خیلی بیرحم شدن از این همه نامهربونی قلبم به درد اومده تو خونه هم هیچ كسو ندارم خیلی احساس بی كسی میكنم واقعا تحمل این اوضاع وحشتناكه خیلی بده كه ادم 2تا داداش داشته باشه ولی حسرت داشتن برادر داشته باشه برادری كه بتونه باهاش حرف بزنه و درددل كنه بدون ترس ونگرانی.برادری كه بهت محبت كنه و دوست داشته باشه به غیرتش افتخار كنی حامیت باشه مراقبت باشه برادری كه به وجودت افتخار كنه و..... اما مهدی(داداش كوچیكترم)از وجود من خیلی ناراحته ازمن متنفره ازم بدش میاد نه بامن حرف میزنه نه میتونه وجودمنو توخونه تحمل كنه نه دوست داره صدامو بشنوه فقط به من فحش میده و بدبیراه میگه ومنو مسخره میكنه ربط و بیربط من همون خواهریم كه وقتی دعوامیكرد ونمیتونست ازخودش دفاع كنه سپر بلاش میشدم وازش دفاع میكردم وبخاطرش با همه درگیرمیشدم الان كه دارم این چیزا رومینویسم ویاد اون روزا میفتم اشك تو چشمام حلقه زده وبغض بیرحمانه گلومو فشار میده.با اینكه مدرسش تاخونه زیاد فاصله نداشت اما هفته هایی كه من بعدازظهری بودم از خواب صبحم میزدم ومیرسوندمش.هرموقع چیزی جامیذاشت یا مدرسه كاری داشتن بیشتر وقتا من میرفتم دنبال كاراش اونوقت حالا كه بزرگتر شده به من به چشم 1انگل بی خاصیت نگاه میكنه.به روح بابام قسم  من هیچ وقت توزندگیم بد راه نرفتم یا دختر هرزه ای نبودم اما اون همیشه این چیزا رو بمن نسبت میده.باباجونم كاش بودی وازمن دفاع میكردی كاش زنده بودی ومی دیدی كه چطور دختر عزیزدردونت زیر فشار ناملایمات زندگی خم شده وكمرش شكسته.


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت ساعت 21 و 48 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت