تبلیغات
جامانده از پدر - آه...


جامانده از پدر

خدایا خیلی خسته شدم میدونم میدونی چرا.بااینكه اصلا دلم نمیخواد بااینكه اصلا دوست ندارم اما واسه دانشگاه میخوام بزنم 1جای خیلی دور.اره خودم بهت گفته بودم خیلی میترسم خیلی اما دیگه تحمل كردن این خونه برام غیر ممكنه.خدایا دلم میخواد بمیرم.كاش همون موقع كه بابا مرد منم میمردم.دارم دق میكنم دارم دیونه میشم.نمیدونم این چه سرنوشتیه كه دارم.اگه ازاینجا برم دیگه دلم حتی واسه....هم تنگ نمیشه فقط دلتنگ ...میشم.گریم بند نمیاد.خیلی داغونم.خیلی وقته كه این تصمیمو گرفتم.اما ازشرایطی كه بعدا واسم پیش میادخیلی میترسم.البته دیگه مهم نیست همه بهم میگن دانشگاه راه دور بزن.حتی....مطمئنم اگه بابابودنمیذاشت این كارو بكنم.دلم میخواد از خونه برم ودیگه هیچ وقت برنگردم.البته....دلم واسه خودم خیلی میسوزه.ای خدا دردمو به كی بگم.مامان چقدر بین منوپسراش فرق میذاره.اصلا حتی1ذره هم منو دوست نداره البته هیچ كسی هم باور نمیكنه.باعث شده كه من هر روزوهردقیقه به خودم میگم كاش من1باباداشتم.همه فكرمیكنن من چقدر خوشبختم چقدرمامان به فكرمه هیچ كس حتی نمیتونه تصورش روهم بكنه كه من چقدربدبختم.واقعا كه این كلمه واسه توصیف شرایط من زیادی كمه.دارم منفجرمیشم از زور ناراحتی و دلتنگی.خدایا كاش همون4شنبه7تیر كه ماشین1قدمی من ترمز كردوازصداش كل خیابون برگشتن ومنونگاه كردن همون موقع میزدبهم ومن میمردم.كه دیگه اینقدرعذاب نكشم.دیگه تحملشوندارم.من خیلی وقته كه هم ازباباهم ازمامان یتیمم.خدایا به دادم برس.تا1كاراحمقانه دست خودم ندادم نجاتم بده.دلم واسه بابامجیدم تنگ میشه.هیچ وقت دردمو به مامان نگفتم كه ناراحت نشه اره دخترخوبی نیستم اصلابه نظرخودم ادم خوبی نیستم.هیچ وقت واسش مهم نبودم هیچ وقت.شك ندارم وقتی ازاینجابرم یاحتی بمیرم اصلا ناراحت نشه حتی1ذره.هیچ وقت دغدغه هام نگرانی هام دردام وهرچیزی كه به من مربوط بشه واسش مهم نبوده.من تاوقتی تواین خونه هستم ازطرف خودش و پسرش وهمه محكومم به حبس ابدتواتاقم حتی خیلی وقتا سرم دادمیزنه كه چراازتواتاقم اومدم بیرون.ازتمام این خونه حق من فقط این اتاقه همین.حتی1بارهم منودرك نكرده ازهیچ نظر.چرامن نه باید بابا داشته باشم نه مامان.دلم میخواد مثل همون بچگیام كه مامان دعوام میكرد 2باره باباسرمیرسیدومن كل غصه هام تمام میشد.دیگه نمیكشم.چون من19سالمه وبه سن قانونی رسیدم.لابدمیتونم ازپس زندگی بربیام.دیگه حتی فكرمیكنم اون120روزی هم كه بابامجیدهمیشه به شوخی بهم میگه خیلی زیاده من حتی1دقیقه بیشترهم این زندگی رونمیخوام.شایدم خودم كاری كردم كه ازشراین زنگی راحت بشم وقتی فشار ازهمه طرف اونم انقدرزیاد رو ادم باشه هركاری ازش برمیاد هركاری.میدونم بارفتن من خیلی خوشحال میشه اونقدركه حدنداره.اگه بابابودمن هیچ كدوم ازاین مشكلارونداشتم.هیچ وقت...میرم همونجایی كه فقط خودم میدونم وخدا.خدایا كمكم كن.هروقت بهش میگم 1دردی دارم كه وحشتناك ازارم میده میگه من چیكاركنم مگه من دكترم.خدایا من چیكاركنم باباموازم گرفتی بس نبود این همه بلاوبدبختی ودردوسختی كشیدم بس نبودكه حالا اینطوری...میدونم كه باوجودمهدی و... دیگه منونمیخوادووقتی ازاین خونه برم حتی1زنگ هم بهم نمیزنه.میدونم ازمن متنفره.هیچ وقت دلیل اصلیشونفهمیدم.هیچ كس حتی مادرهیچ وقت نمیفهمه كه وقتی پدرنباشه بچه ها بهش وابسته میشن.كاش هیچی نداشتم ولی بابام بود.مامانم....چراباگفتن این حرفاهم اروم نمیشم.كاش فردادیگه برنگردم.باشه اگه من مزاحمم اگه فقط وجودمن باعث ازارمیشه اگه من فقط تواین خونه زیادیم ازاینجامیرم بدون هیچ حرفی مطمئنم همه خوشحال میشن انگاردنیاروبهشون دادن.امیدوارم وقتی كه پشیمون میشه خیلی دیرنشده باشه كه دیگه هیچ راه جبرانی نباشه.كاش خدایامنوهیچ وقت خلق نمیكردی.چطورتواین سن اونم تواین جامعه تنهازندگی كنم؟چه جوری دووم بیارم؟

نوشته شده در جمعه 9 تیر 1391 ساعت ساعت 23 و 44 دقیقه و 26 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت