تبلیغات
جامانده از پدر - ازچی بگم؟


جامانده از پدر

دلم میخواست توهمون بیمارستان بمونم.شایدبه نظرمسخره بیاد.امااونجابه لحاظ روانی ارامش داشتم.درسته نمیشدخوابید.پیرزناهمش ناله میكردن.1دونه كه انقدربلندبلندحرف میزدكه اعصاب ادموخوردمیكردبااون فامیلاش.ولی اونجا كسی نمیگه ازاتاقت بیرون نیا.یاواسه دستشوئی رفتن باهات دعوانمیكنه.هی الكی وبیخودصدای دادوبیدادنمیشنوی.اگه احمق نبودم واقعا خودكشی میكردم كه مثل همه چندروزتو ccu باشم.كاش میتونستم.خسته شدم.خداكه انگارمال امثال من نیست.هربلایی دلش بخوادازهرنوعش سرت میاره.حتی ازنظرخداهم من حق حیات ندارم.حالاكه این قضیه پیش اومدوكاربه اینجارسیدمن دیگه نمیخوام تواین خونه زندگی كنم.میخوام برم تنهازندگی كنم.لااقل این اخرعمری باارامش زندگی كنم.وقتی مهمترین فردزندگیتو كه بابات باشه خداازت میگیره اونم درست وقتی كه بهش احتیاج داری وبایدپیشت باشه دیگه چه انتظاری ازاین خداداری؟تاتوبیمارستان بودم دردنداشتم اماازوقتی اومدم خونه ازبس ازدستشون حرص خوردم تمام معدم میسوزه خیلی دردگرفته.دیگه ازجداشدن وتنهازندگی كردن نمیترسم برعكس دلم میخواد هرچه زودتراین اتفاق بیفته.دیگه دلم واسه هیچ كس تنگ نمیشه یعنی دیگه هیچ كس واسم مهم نیست.حتی خودم.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1391 ساعت ساعت 18 و 52 دقیقه و 35 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت