تبلیغات
جامانده از پدر - كم اوردم


جامانده از پدر

خسته شدم نمیتونم مثل ادم غذامو بخورم.همش بایدتواتاقم باشم ازدست این خل دیوونه.خدایا یامنوبكش یااونو.ازادمایی كه خودكشی میكنن باچندتاقرص كه باعث میشه فقط1چندروزتوبیمارستان بستری بشن خوشم نمیاد.مگه خونه به اسم اونه.مطمئنم اگه بابامیدونست پسرعوضیش چه مزخرفی ازاب درمیاد دوربچه دارشدن خط میكشید.ازش متنفرم هیچ وقت دلم باهیچ كدومشون صاف نمیشه.دیگه حالم ازاین اتاق بهم میخوره.ازاین خونه متنفرم نباید میذاشتم كه خونه كوچه هنرستان بفروشه.امروزم غذا نخوردم ازبس اعصابم خوردشده بود.كلافه شدم.طاقتم طاق شده.به 1زندانی هم مرخصی میدن كه ازتوسلولش بیاد بیرون.مطمئنم بالاخره  یغاازفشارعصبی زیادسكته مغزی میكنم یاازغم وغصه زیاد 1حمله قلبی درست درمون بهم دست میده.احساس میكنم دارم دیوونه میشم.1قطره اعصابم واسم نمونده.

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391 ساعت ساعت 15 و 21 دقیقه و 58 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت