تبلیغات
جامانده از پدر - دلیل میخوام...چرامن؟


جامانده از پدر

هیچ كس نمیتونه بهم كمك كنه،هیچ كس.قبل اینكه بفهمم بیماریم چیه جواب كنكورم ودانشگاهم خیلی واسم مهم بود اماحالادیگه اهمیت نداره.ساعتی نیست كه گریه نكنم.خیلی عذاب میكشم.نمیخوام كسی بفهمه،دوست ندارم بهم ترحم كنن.میدونم كه دیگه هیچ وقت خوب نمیشم هیچ امیدی نیست.خدایا چرامن؟تاكی قراره زجربكشم واقعادیگه ازظرفیتم خارجه نمیتونم.دوست ندارم منم مثل بابا...دلم واسه باباتنگ شده،واسه بابامجیدمم همینطور.خدایامن خیلی میترسم.من هنوز18سالم تمام نشده.اعصابم حسابی خورده،اصلاحوصله هیچی روندارم،خوشحالیم مدت زیادی دووم نمیاره،اماكوچیكترین حرفی ناراحتم میكنه،دیگه رواعصابم كنترل ندارم،خیلی بداخلاق وعصبی شدم،دارم ازغصه دیوونه میشم.چیكاركنم؟دستام خیلی دردمیكنه مخصوصادست راستم میترسم دیگه بخاطراین بیماری نتونم رشته ی كامپیوتر ادامه بدم.دیگه هرجایی نمیتونم كاركنم،دلم بابامو میخواد،اگه بودهیچ وقت انقدرعذاب نمیكشیدم.ازهمه متنفرم حالم ازاین زندگی بهم میخوره اگه بودهیچ وقت مریض نمیشدم

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر 1391 ساعت ساعت 23 و 35 دقیقه و 03 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت