تبلیغات
جامانده از پدر - نابود


جامانده از پدر

دیگه نمیتونم خودموکنترل کنم اعصابی برام نمونده.خسته شدم.مرزدیوونگی بامن به اندازه ی 1تارموشده.من هرچی کوتاه میام اون بدترمیکنه.ازهمشون متنفرم.منظورم به همه ی ادمای دورواطرافمه.گفت ساعت4 میاداز1طرف دلم میخواد برم ازطرف دیگه دوست ندارم چون فکرنمیکنم فایده ای داشته باشه.مطمئنا بیخودی وقتموتلف میکنم..الن قاطی کردم شدید.حوصله ندارم.ازخودمم بدم میاد.ازخودم متنفرم.گوشیمودادم به...واسم درستش کنه گفت فردابهش زنگ بزنم.عینکم که خودش سالم بود فقط بردم 1خرده صافش کرد.من دورهمه روخط کشیدم .فقط میخوان اعصاب منو خوردکنن همین خب من که گفتم راضیم حق منوبدین من ازاینجا میرم.البته اگه تااون موقع زنده موندم.خیلی خسته شدم.

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت ساعت 10 و 47 دقیقه و 09 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت