تبلیغات
جامانده از پدر - اخرخط


جامانده از پدر

من بیماریمو ازچشم مامان وداداشام میبینم.چرافکرمیکنی فقط همیناست.نمیدونم چاره چیه ولی فکرنکنم توهم بتونی کمکم کنی.اخه چیزقابل حلی نیست فکرکنم توهم بیخودوقتتوتلف میکنی من حتی بدرد ازمایش پزشکیتم نمیخورم.نمیدونم توچه جوری میخوای به من کمک کنی امامطمئن باش هیچ فایده ای نداره خیالت راحت بهتره به درسات برسی که 1وقت مشروط نشی.قرارنیست درموردمن اتفاق خاصی بیفته نهایتش جدامیشیم همین.خداهم توکارمن مونده چه برسه به دکترا.ازدستت کمکی برنمیاددرگیرماجراهای من نشو.دکترم بهم گفته هیچ وقت خوب نمیشم.باورت نمیشه تواین سن کسی این بیماری روداشته باشه؟منم باورم نمیشدولی واقعیته.اگه تاحالابه خوبی نگذشت قرارنیست ازاین به بعدهم به خوبی وخوشی بگذره.تااینجاشم به خودم الکی امیددادم.زیادی بود اگه میخواست درست شه تاحالادرست شده بود.سعی کن بهش فکرنکنی.چیزی عوض نمیشه.اگه حقموبگیرم وتنهازندگی کنم شایدبه ارامش اعصابم کمک کنه البته بازم نمیدونم احساس میکنم به اخرخط رسیدم وهمه چیزتموم شده مشکلات حل نمیشه وکاری درست نمیشه

 هیچ چیز هرگز هیچ وقت

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت ساعت 11 و 48 دقیقه و 09 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت