تبلیغات
جامانده از پدر - حسرت همیشگی


جامانده از پدر

بازم روزپدر داره نزدیك میشه وبازم همون حسرت همیشگی من خدایا.........دلم میخواست بابام بودتاباپول خودش واسش كادوبخرم وبهش بگم باباجون روزت مبارك بعدسرش كلی منت بزارم كه چه كادویی واست خریدم یاسرش غربزنم كه چراازش استفاده نمیكنه ازاونجایی كه بابای من عند ادكلن بود وچون منم دخترهمون پدرم وبدون عطروادكلن جایی نمیرم میخواستم واسش 1دونه ازاون ادكلن هایی كه خودش دوست داشت واسش بخرم وبعدیواشكی خودم بیشترازش استفاده كنم تابابام یعنی باپول بابام وبه نام بابای بیچاره وبه كام من.اماداغ 1كادوخریدن واسه اون تاابدتودلم میمونه.دوستایی داشتم كه بابا واسشون فقط به عنوان دستگاه چاپ اسكناس كاربردداره نه چیزدیگه حتی خیلیارومیشناسم كه هیچ علاقه ای به باباشون ندارن امامن عاشق بابام بودم چرابایدانقدرزودخداازم میگرفتش وقتی بابانداشته باشی انگار1چیزخیلی مهم توزندگیت گم كردی كه هرچی دنبالش میگردی پیداش نمیكنی 1چیزی توزندگیت كمه هركسی به خودش اجازه میده واست تصمیم گیری كنه توكاروزندگیت دخالت كنه حتی توشخصی ترین و خصوصی ترین كارای زندگیت بعضیا كه فقط میخوان واست دل بسوزونن یا از رو ترحم باهات رفتاركنن بعدشم كلی سرت منت بزارن و همه جا جار بزنن كه مثلا خیلی ادم خوبین وتورو تحقیركنین هیچ كس دركت نمیكنه كسی نمیفهمه دردت چیه به چی احتیاج داری مشكلت چیه خیلی وقتا دلت میگیره دلت واسش تنگ میشه امانمیتونی به كسی بگی دیگه كاربه جایی میرسه كه حتی سرخاك رفتن هم ارومت نمیكنه وازدرددوریت چیزی كم نمیشه دلت میخوادهمش گریه كنی اماكسی نیست كه سرت روشونش بزاری كه ارومت كنه.باباجون چقدراحتیاج دارم كه دستای گرمت ازم حمایت كنه و شونه هات تكیه گاهم باشه اماحیف كه دیگه نیستی دارم دیوونه میشم نمیدونم چیكاركنم درسام مونده كلافه شدم دیگه نمیتونم

نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد 1391 ساعت ساعت 11 و 49 دقیقه و 05 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت