تبلیغات
جامانده از پدر - مطالب تیر 1391


جامانده از پدر

امروزتولدمه،رفتم تو19سال.اماتولدم مبارك نیست،دلم گرفته،غمگینم....

نوشته شده در جمعه 30 تیر 1391 ساعت ساعت 19 و 07 دقیقه و 19 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

امروز ازتو اتاقم رفتم بیرون دیدم تو سماور اب ریخته و قوری رو گذاشته كنار چون میخواستم چایی بخورم و خیلی وقت بود منتظر بودم خیلی عصبی شدم انقدر كه با تمام نیروم گوشیه عزیزمو انداختم زمین و همون موقع ال سی دیش نابود شد بعد یكی 2دقیقه خاموش شد.عینكم رو هم انقدر محكم فشارش دادم كه از وسط خم شد اما نشكست.از خونه زدم بیرون چون به نظرم این بهترین كار بود. بعد رفتم گوشیمو تحویل دادم و رفتم كافی نت بعد اینكه وبلاگمو اپ كردم مستقیم رفتم خونه.1فنجون چایی خوردم و بعدش 1الپر خوردم و رفتم تواتاقم و بدون اینكه لباسامو در بیارم پایین تختم نشستم و سرمو گذاشتم رو تخت و از بس هم از نظر روحی هم جسمی خسته بودم اصلا بیهوش شدم تا غروب. غروب با مامان رفتم بیرون.

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت ساعت 20 و 01 دقیقه و 50 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

من بیماریمو ازچشم مامان وداداشام میبینم.چرافکرمیکنی فقط همیناست.نمیدونم چاره چیه ولی فکرنکنم توهم بتونی کمکم کنی.اخه چیزقابل حلی نیست فکرکنم توهم بیخودوقتتوتلف میکنی من حتی بدرد ازمایش پزشکیتم نمیخورم.نمیدونم توچه جوری میخوای به من کمک کنی امامطمئن باش هیچ فایده ای نداره خیالت راحت بهتره به درسات برسی که 1وقت مشروط نشی.قرارنیست درموردمن اتفاق خاصی بیفته نهایتش جدامیشیم همین.خداهم توکارمن مونده چه برسه به دکترا.ازدستت کمکی برنمیاددرگیرماجراهای من نشو.دکترم بهم گفته هیچ وقت خوب نمیشم.باورت نمیشه تواین سن کسی این بیماری روداشته باشه؟منم باورم نمیشدولی واقعیته.اگه تاحالابه خوبی نگذشت قرارنیست ازاین به بعدهم به خوبی وخوشی بگذره.تااینجاشم به خودم الکی امیددادم.زیادی بود اگه میخواست درست شه تاحالادرست شده بود.سعی کن بهش فکرنکنی.چیزی عوض نمیشه.اگه حقموبگیرم وتنهازندگی کنم شایدبه ارامش اعصابم کمک کنه البته بازم نمیدونم احساس میکنم به اخرخط رسیدم وهمه چیزتموم شده مشکلات حل نمیشه وکاری درست نمیشه

 هیچ چیز هرگز هیچ وقت

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت ساعت 10 و 48 دقیقه و 09 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |

دیگه نمیتونم خودموکنترل کنم اعصابی برام نمونده.خسته شدم.مرزدیوونگی بامن به اندازه ی 1تارموشده.من هرچی کوتاه میام اون بدترمیکنه.ازهمشون متنفرم.منظورم به همه ی ادمای دورواطرافمه.گفت ساعت4 میاداز1طرف دلم میخواد برم ازطرف دیگه دوست ندارم چون فکرنمیکنم فایده ای داشته باشه.مطمئنا بیخودی وقتموتلف میکنم..الن قاطی کردم شدید.حوصله ندارم.ازخودمم بدم میاد.ازخودم متنفرم.گوشیمودادم به...واسم درستش کنه گفت فردابهش زنگ بزنم.عینکم که خودش سالم بود فقط بردم 1خرده صافش کرد.من دورهمه روخط کشیدم .فقط میخوان اعصاب منو خوردکنن همین خب من که گفتم راضیم حق منوبدین من ازاینجا میرم.البته اگه تااون موقع زنده موندم.خیلی خسته شدم.

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت ساعت 09 و 47 دقیقه و 09 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |

هیچ كس نمیتونه بهم كمك كنه،هیچ كس.قبل اینكه بفهمم بیماریم چیه جواب كنكورم ودانشگاهم خیلی واسم مهم بود اماحالادیگه اهمیت نداره.ساعتی نیست كه گریه نكنم.خیلی عذاب میكشم.نمیخوام كسی بفهمه،دوست ندارم بهم ترحم كنن.میدونم كه دیگه هیچ وقت خوب نمیشم هیچ امیدی نیست.خدایا چرامن؟تاكی قراره زجربكشم واقعادیگه ازظرفیتم خارجه نمیتونم.دوست ندارم منم مثل بابا...دلم واسه باباتنگ شده،واسه بابامجیدمم همینطور.خدایامن خیلی میترسم.من هنوز18سالم تمام نشده.اعصابم حسابی خورده،اصلاحوصله هیچی روندارم،خوشحالیم مدت زیادی دووم نمیاره،اماكوچیكترین حرفی ناراحتم میكنه،دیگه رواعصابم كنترل ندارم،خیلی بداخلاق وعصبی شدم،دارم ازغصه دیوونه میشم.چیكاركنم؟دستام خیلی دردمیكنه مخصوصادست راستم میترسم دیگه بخاطراین بیماری نتونم رشته ی كامپیوتر ادامه بدم.دیگه هرجایی نمیتونم كاركنم،دلم بابامو میخواد،اگه بودهیچ وقت انقدرعذاب نمیكشیدم.ازهمه متنفرم حالم ازاین زندگی بهم میخوره اگه بودهیچ وقت مریض نمیشدم

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر 1391 ساعت ساعت 22 و 35 دقیقه و 03 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

رفتم رادیولوژی عكسمو گرفتم،خداروشكرازنظركمروستون فقرات هیچ مشكلی ندارم.اماوقتی رفتیم ازمایشگاه كه جواب ازمایش خون بگیرم.وقتی شنیدم جواب مثبته اشك توچشمام جمع شد نمیدونم چه جوری تامطب دكتررفتم.بعد دكتربهم گفت بایدبری پیش 1متخصص داخلی بایدتحت نظرباشی.حالم اصلاخوب نبود.رفتیم مطب 1دكتردیگه وقتی نوبت نشسته بودیم ودیدم كه من ازهمه جوونترم هی بغض میكردم امابه هرسختی بودخودموكنترل كردم.خیلی ناراحت بودم بیشتر میترسیدم.اماترسم وقتی بیشترشدكه ازدكترپرسیدم:چقدرطول میكشه كه خوب شم؟وازجواب دكترفهمیدم كه هیچ وقت.من دلم نمیخوادفلج بشم،نمیتونم محتاج كمك دیگران باشم،خیلی دردمیكشم.به این میگن اوج خوشبختی كه درعین حال همه ی دردا 1دفعه روسرت  اواربشه،دیگه زندگی واسم معنا نداره،دیگه هدفاوارزوهای قشنگم همه واسم بی معنی وبی ارزش شدن،دیگه هركاری نمیتونم بكنم،هرجایی نمیتونم برم سركار،دیگه نمیشه مثل ادمای عادی زندگی كنم،ازاین همه دردكشیدن خسته شدم.تامغزاستخونم دردمیكنه حالامیفهمم چراهركی به من میرسه بهم حسودی میكنه حق داره چون خداخیلی منو دوست داره خیلی...................

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر 1391 ساعت ساعت 21 و 10 دقیقه و 18 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |

امروز رفتم پیش دكتر ارتوپدواسم عكس وازمایش نوشت.واسه عكس فردا نوبت دارم اما ازمایش خون امروز دادم جوابش فردا حاضرمیشه،زیاد نگران نیستم چون دكتر ازمایشگاه بهم گفت:ازهر100نفری كه میان ازمایش میدن 1نفرجواب ازمایشش مثبت میشه خیالت راحت توجزو اونا نیستی جواب ازمایشت منفیه.

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1391 ساعت ساعت 20 و 18 دقیقه و 50 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |

پول بیمارستان شد144000ت.شهریه ی كلاس143500ت.البته اگه 1میلیون هم میشداینا میدادن چون خوب بلدن واسه دوادرمون خرج كنن.این كه پیش همه منو رسوا كرد كاش واقعا خودكشی میكردم البته بااین چیزایی كه توبیمارستان دیدم كارزیادسختی نیست راهشویادگرفتم.یا ترمادول یاقرص برنج.تیغ وصدتاقرص واینجورچیزاجواب نمیده.این دفعه دیگه واقعا قاطی كردم هركی جای من باشه قاطی میكنه خیلی زودترازاینا.شایدم1كاربدترانجام بدم معلوم نیست.سرم خیلی دردمیكنه.صورتم میسوزه.پاهام یخ كرده.دیگه به نظرم هیچ كاری احمقانه وبیخودنیست.اگه هیچ راه بازگشتی نداشته باشه خیلی هم مفیده ازشرخیلی چیزا خلاص میشی.حالابایدفكركنم كه چه راهی بهتروباارزش تره.دیرنمیشه.چشمام سیاهی میره نمیتونم سرپاوایسم.احساس گرگرفتگی وگرماهم دارم.خوش به حال علی مردوراحت شد.كاش الن اون به جای من زنده بودومن جای اون زیرخاك خوابیده بودم.واقعاكه چقدربیمارستان دوست دارم.چراامروزهمش چشمام سیاهی میره حتی وقتی نشستم؟بخاطرعصبی شدن زیاد یافشارم افتاده؟نمیدونم... مهم نیست.

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391 ساعت ساعت 19 و 38 دقیقه و 01 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |

واسم مهم نیست كه دیگران درموردم چی فكرمیكنن.فكرمیكنن كه خودكشی كردم اما اگه این كارو میكردم بدون هیچ واهمه ای میگفتم.تازه زودترازاینا این كارو میكردم

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391 ساعت ساعت 14 و 38 دقیقه و 02 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

خسته شدم نمیتونم مثل ادم غذامو بخورم.همش بایدتواتاقم باشم ازدست این خل دیوونه.خدایا یامنوبكش یااونو.ازادمایی كه خودكشی میكنن باچندتاقرص كه باعث میشه فقط1چندروزتوبیمارستان بستری بشن خوشم نمیاد.مگه خونه به اسم اونه.مطمئنم اگه بابامیدونست پسرعوضیش چه مزخرفی ازاب درمیاد دوربچه دارشدن خط میكشید.ازش متنفرم هیچ وقت دلم باهیچ كدومشون صاف نمیشه.دیگه حالم ازاین اتاق بهم میخوره.ازاین خونه متنفرم نباید میذاشتم كه خونه كوچه هنرستان بفروشه.امروزم غذا نخوردم ازبس اعصابم خوردشده بود.كلافه شدم.طاقتم طاق شده.به 1زندانی هم مرخصی میدن كه ازتوسلولش بیاد بیرون.مطمئنم بالاخره  یغاازفشارعصبی زیادسكته مغزی میكنم یاازغم وغصه زیاد 1حمله قلبی درست درمون بهم دست میده.احساس میكنم دارم دیوونه میشم.1قطره اعصابم واسم نمونده.

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391 ساعت ساعت 14 و 21 دقیقه و 58 ثانیه توسط فاطمه ی بابا نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت