تبلیغات
جامانده از پدر - مطالب تیر 1393


جامانده از پدر

امروز (30تیر)تولدم بود هیچ كس یادش نبود حتی 1تبریك خشك و خالی هم كسی بهم نگفت بجز 1نفر از همكلاسیام كه فكرشم نمیكردم چون خیال میكردم بابت اون موضوع جزوه هنوز باهام قهره دیشب ساعت 12:12 پیام تبریك داد باورم نمیشد كه هنوز یادشه.من خودم تا ساعت 3-4صبح یادم بود ولی تو طول روز یادم نبود تازه اخر شب یادم اومد امسالم تولدم گذشت بدون اینكه كسی یادش باشه یا بهم خوش بگذره یا روز خوبی برام باشه اولین سالی بود كه تولدم از یادم رفته بود


نوشته شده در سه شنبه 31 تیر 1393 ساعت ساعت 06 و 25 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دیروز واسه بار اول تو ماه رمضون93 روزه گرفتم ساعت سه و نیم پاشدم سحری خوردم و بعدش نیت كردم واسه روزه و از خدا خواستم كه كمكم كنه سخت بود اما دلچسب.دیشب افطار خونه خالجون زری دعوت بودیم خیلی خوش گذشت وغذاهاشم خیلی عالی بود مخصوصا آش رشتش.این اولین افطاری بود كه امسال دعوت شدیم و فكر میكنم اخریش هم باشه.حتی این اولین مهمونی بعد امتحاناتم تا الان بود.بقیه خیلی نامردن كه اصلا به یاد ما نیستن.


نوشته شده در شنبه 21 تیر 1393 ساعت ساعت 08 و 44 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

كلافه شدم از بس خونه موندم حوصلم سر رفته اعصابم خورده نمیدونم چیكار كنم عنی در واقع كاری هم ندارم كه انجام بدم از اول ماه رمضون تا حالا هم كه غیر 1بار رفتن به دانشگاه هیچ جا نرفتم حتی تا سر كوچه البته پولم نداشتم ولی بازم دلیل اصلی نبود.مانیتورم هم رنگی نمیشه كه بتونم باهاش تلویزیون ببینم چشمام درد گرفت.اینترنت درست حسابی هم كه ندارم خلاصه دارم دیوونه میشم تو این خونه احتیاج به 1تفریح درست حسابی دارم دلم میخواد برم بیرون بگردم بچرخم بعد افطار برم سینما ولی خب تنها كه نمیتونم خلاصه حالم بده احوالم بده


نوشته شده در سه شنبه 17 تیر 1393 ساعت ساعت 23 و 20 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

امروز مامان قبل ظهر اومد خونه البته با اون پسردیوونش.نفهمیدم كجا بود چون ازش نرسیدم باهاش حرف نزدم چون جو خیلی سنگین بود.اصن اونور نرفتم جز برای وضو اینا...امیدوارم فردا هم نیان اونا.خدا خودش هوامو داشته باشه..حوصلم تو خونه سر رفته اما نمیدونم كجا برم دوست دارم بریم همون مهمونی كه دعوت شدیم اما نمیخوام بهش بگم زنگ بزنه.نه حوصله دارم نه غرورم اجازه میده.البته خدا امشبو به خیر بگذرونه.

                                          امین


نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 19 و 59 دقیقه و 46 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

مجالی برای بیان همه ی دردها نیست چه كنم پس؟

درسته كه بادرددل كردن سبك میشم اماصرف دردودل كردن باری ازمشكلاتم كم نمیكنه

جونم به لبم رسیده.تاچه زمانی قراره این مصیبتهاادامه پیداكنه؟؟نمیدونم


نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 11 و 32 دقیقه و 25 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دیگه نمیدونم بایدچیكاركنم؟تاكی بایدعذاب بكشم خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 11 و 15 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دیگه بسه خدایا خسته شدم....

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 09 و 58 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دیگه نمیتونم گریه كنم بجاش خون میبارم.دلم داره پاره میشه خیلی هم میترسم و نگرانم

 


نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 09 و 25 دقیقه و 10 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

آپلود عكس رایگان و دائمی


نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 09 و 12 دقیقه و 27 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

پدر یعنی تپش در قلب خانه

پدر یعنی تسلط بر زمانه

پدر احساس خوب تكیه بر كوه

پدر یعنی تسلی وقت اندوه


نوشته شده در دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت ساعت 09 و 05 دقیقه و 01 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت