تبلیغات
جامانده از پدر - مطالب مرداد 1393


جامانده از پدر

داداشم امروز كنكور داره توروخدا واسش دعا كنین كه كنكورشو خوب بده وایشاله قبول شه اونم 1دانشگاه دولتی.امیدوارم موفق باشه.


نوشته شده در جمعه 24 مرداد 1393 ساعت ساعت 06 و 45 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دلم گرفته اعصابم خورده خیلی تنهام  حالم خرابه هیچ كسیو ندارم كه حالمو بفهمه و دركم كنه بهم امید بده یا كمكم كنه ادما خیلی بیرحم شدن از این همه نامهربونی قلبم به درد اومده تو خونه هم هیچ كسو ندارم خیلی احساس بی كسی میكنم واقعا تحمل این اوضاع وحشتناكه خیلی بده كه ادم 2تا داداش داشته باشه ولی حسرت داشتن برادر داشته باشه برادری كه بتونه باهاش حرف بزنه و درددل كنه بدون ترس ونگرانی.برادری كه بهت محبت كنه و دوست داشته باشه به غیرتش افتخار كنی حامیت باشه مراقبت باشه برادری كه به وجودت افتخار كنه و..... اما مهدی(داداش كوچیكترم)از وجود من خیلی ناراحته ازمن متنفره ازم بدش میاد نه بامن حرف میزنه نه میتونه وجودمنو توخونه تحمل كنه نه دوست داره صدامو بشنوه فقط به من فحش میده و بدبیراه میگه ومنو مسخره میكنه ربط و بیربط من همون خواهریم كه وقتی دعوامیكرد ونمیتونست ازخودش دفاع كنه سپر بلاش میشدم وازش دفاع میكردم وبخاطرش با همه درگیرمیشدم الان كه دارم این چیزا رومینویسم ویاد اون روزا میفتم اشك تو چشمام حلقه زده وبغض بیرحمانه گلومو فشار میده.با اینكه مدرسش تاخونه زیاد فاصله نداشت اما هفته هایی كه من بعدازظهری بودم از خواب صبحم میزدم ومیرسوندمش.هرموقع چیزی جامیذاشت یا مدرسه كاری داشتن بیشتر وقتا من میرفتم دنبال كاراش اونوقت حالا كه بزرگتر شده به من به چشم 1انگل بی خاصیت نگاه میكنه.به روح بابام قسم  من هیچ وقت توزندگیم بد راه نرفتم یا دختر هرزه ای نبودم اما اون همیشه این چیزا رو بمن نسبت میده.باباجونم كاش بودی وازمن دفاع میكردی كاش زنده بودی ومی دیدی كه چطور دختر عزیزدردونت زیر فشار ناملایمات زندگی خم شده وكمرش شكسته.


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت ساعت 20 و 48 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

سلام من فاطمه هستم این وبلاگ منه خوشحال میشم همیشه بهم سر بزنین و كنارم باشین و باكامنتای قشنگتون منو به نوشتن امیدوار كنین اینا خاطرات و اتفاقای زندگی خصوصی و شخصی منه و كاملا واقعیه.لطفا حمایتم كنید.


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت ساعت 20 و 34 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دلم برات تنگ شده جونم

میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارای سنگی

فاصله 1عمره میدونم

بغض ترانمو شكستم

میخوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوری 1شب

خالی گذاشتی هر 2دستم

 


نوشته شده در جمعه 17 مرداد 1393 ساعت ساعت 00 و 43 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

خدایا آخه چرا همش باید تو زندگی ما مصیبت و بدبختی باشه چرا 1راه نجات جلوپامون نمیزاری؟مهدی خیلی اذیت میكنه همشم سروصدا میكنه ولی همه به من گیر میدن همه همیشه همه جا زیراب منو میزنن میخوان نابودم كنن نمیدونم چطور باید از شر همه ی اینا خلاص شم؟دوست دارم از این كشور برم برم 1جای دیگه درس بخونم وزندگی كنم از این همه عذاب و تهمت و دروغ و زیراب زنی و حسادت خسته شدم خداجونم كمكم كن مثل همیشه تنهام نزار


نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت ساعت 18 و 49 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

چی بگم؟از كدوم دردم بگم؟ خیلی خسته شدم چرا هیچی درست نمیشه؟ چرا مشكلاتمون روز به روز زیادتر و بدتر میشه خدایا؟چرا به من كه میرسه كار قحطی میاد؟ اگه برم سركار خیلی از مشكلات مالیمون كم میشه یا حتی بیشترش حل میشه اما دست رو هر كاری میزارم  1جوری به من نمیرسه.حتی دانشگاهم با اینكه میدونه من همچین مشكلی دارم ولی به من كار نمیدن حالا از بدجنسیشونه كه هس نمیدونم.اخه اگه خونه رو بفروشیم اونم با این قیمت كم بیچاره میشیم هیچ جا نمیشه خونه خرید اواره میشیم من هنو دانشگاهم تموم نشده.مهدی همش میگه خونه رو بفروش حق منو بده برم مستقل شم جدا زندگی كنم پول میخوام خرج خودمو دانشگاهی كه قراره قبول بشمو میكشم وبا این وجود اصلا نمیشه با پولی كه واسه منو مامان میمونه خونه بخریم اونوقت كجا بریم مستاجری؟كجا كه واسه 1زن و1دختر تنها امنیت داشته باشه از هر نظر؟البته مامان هم كلی بدهی داره و قسط ولی این راهش نیس چون با این قیمت پیشنهادی خرید خونه وبعدش پولی كه باقی میمونه نمیشه هیچكاری كرد و چیزی باقی نمیمونه و این خونه رو هم از دست میدیم خدایا چرا كمكمون نمیكنی؟چرا؟


نوشته شده در دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت ساعت 19 و 20 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

از شنبه فكركنم تلفن بخاطر بدهی بالاش قطع میشه و مسلما 1مدت نمیتونم اپ كنم تاكی طول میكشه نمیدونم.هرجا اینترنت در دسترسم بود حتما اپ میكنم


نوشته شده در جمعه 10 مرداد 1393 ساعت ساعت 15 و 29 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

دیروز ساعت 10:30دوستم زنگ زد كه با باباش اینا میخوان برن دریا و كلی اصرار كرد كه منم برم تازه از حموم اومده بودم خیلی هم خسته بودم و حال بیرون رفتنم نداشتم ولی قبول كردم اصولا بعد حمام اصلا بیرون نمیرم اونم وقتی كه موهام خیس باشه تازه میخواستم كلاه قرمزی هم ببینم.تو افتاب سوختم خیلی هم گرم بود كلی حالم گرفته شداز ساعت 11 كه حركت كردیم و تقریبا 12 رسیدیم دریا تا ساعت 30و4 باباش اینا تو اب بودن هر چی به دوستم میگفتم بریم انگار نه انگار اولش كه زنگ زده بود گفت زود برمیگردیم اگه میدونستم دروغ میگه و انقدر طول میكشه اصلا نمیرفتم امكان نداشت ساعت5 تازه حركت كردیم كه بریم 1 رستوران ناهار بخوریم من خیلی گرسنم بود نمازمم نخونده بودم خسته شده بودم حوصلم سر رفته بود 2تا سریال مورد علاقمم رو ندیدم فكرشم نمیكردم انقدر طول بكشه پوستم سوخت تو گرما دریغ از ا بستنی تا خوراكی كه بخرن و بخوریم انگار نه انگار كه مهمونشون بودم تركن دیگه.مثلا خواستم دوست نامرد دروغگوم تنها نباشه ساعت 30و5 رسیدیم 1رستوران نزدیك خونه ی ما كه غذاهاش گرونه ولی بدرد بخور نیست و مزه ی خوبی نداره 1ناهار مزخرفی به دلخواه خوردیم و بعد منو سر كوچمون پیاده كردن و من ساعت 6 رسیدم خونه.دیشب از فرط خستگی بیهوش شدم حتی شامم نخوردم تمام تنم دردمیكرد هنوزم میكنه بعد نماز صبحم نتونستم از شدت و دردوخستگی 2باره بخوابم  خیلی اعصابم خورد شد.


نوشته شده در جمعه 10 مرداد 1393 ساعت ساعت 09 و 11 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

اقایون خانومای محترم همه بدونن:

توی پست امید وبلاگم گفته بودم مهدی بهم چراغ سبز نشون داد

مهدی برادرمه برادرمه برادرمه


نوشته شده در جمعه 10 مرداد 1393 ساعت ساعت 09 و 07 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

سلام عید همتون مبارك امیدوارم این ماه رمضونی كه گذشت باعث بوجود اومدن تغییرات خوبی تو همه ی ماها شده باشه اخلاقی روحی جسمی رفتاری یا هرچیز دیگه ای این چند روز تعطیلات به همتون خوش بگذره فقط من خیلی خوصلم سر میره نمیدونم چیكار كنم شما ها بگین چیكار كنم كه كلافه نشم؟


نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد 1393 ساعت ساعت 07 و 54 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت