تبلیغات
جامانده از پدر - مطالب شهریور 1393


جامانده از پدر

دیروز عروسی 1 از فامیلای مامانم توی کوه دعوت بودیم.ای کاش نمیرفتم.توی عروسی خوب بود بهم خوش گذشت حالا بماند که قبلش چقدر اذیت شدم و از صبح تا موقعی که بریم چقدر معطل شدم وخسته.حالا بعد عروسی با مامان و خواهر برادراش رفتیم خونه ی ا از فامیلاش و بعدش همه خواستن برگردن خونه ی خودشون اما مادر من لج کرد و گفت که حتما میخواد شب بمونه.درورتی که قبل رفتن باهاش طی کردم که اگه میخواد شب بمونه من همراش نمیرم چون غیر از اتاق خودم جای دیگه ای اصلا نمیتونم بخوابم و خیلی اذیت میشم اما هرچی میگفتم گوشش بدهکار نبود  و جلوی خانوادش کلی ابروریزی کرد وابروی منو برد.رسما زده بود زیر حرفش و اصلا قانع نمیشد و گوش نمیکرد.حالا خواهر برادراش هم دست هم گرفته بودن که اره شما بمونید و هی بمن پیله میکردن که اره امشب بمون.درصورتی که خودشون حتی حاضر نبودن 10دقیقه بیشتر وقت بزارن و به 1دیگه از فامیلاشون سر بزنن بااینکه همشون ماشین داشتن .وتنها بی ماشین اوجا ما بودیم مهدی همرامون نیومد و برادر بزرگترم با من اومده بود.الا میدونستم باید چیکار کنم خسته بودم خیلی.کلافه هم شده بودم ساعت 6:30 بود وتا برسیم خونه میشد 8-8:30 شب.وروز جمعه ای ماشین پیدا نمیشدرفتیم سر خاک باباش من خیلی پام بخاطر ضربه ی چند وقت پیش  وکلی کوهنوردی درد میکرد داشتیم از قبرستون بیرون میومدیم 1دفعه بخاطر خستگی و درد پام سر خوردم وافتادم از1تل خاکی.دیگه اشکم دراومد.واقعا اعصابم بهم ریخته بود.بالاخره راضی شد که بریم اوم با هزارتا غرولند و اعصاب خوردی.اما هرچی خواهر برادراش میگفتن که مارو میرسونن اون میگف نه و پیاده راه میرفتیم که باکلی اصرار اونا بالاخره بیخیال شد.8تو راه هرچی دایی و زنداییم شوخی میکردن و حرف میزدن وموزیک میذاشتن من حالم سرجاش نمیومد.از اون موقع لج کردن اون خانوم همه داشتن راجع به منن حرف میزدن و مسخرم میکردن.شب بود یا 8:30دقیقا خاطرم نیس که رسیدیم خونه.اما تازه کابوس من شروع شده بود....

وقتی در اتاقمو باز کردم  1حسی بهم میگفت که 1چیزی اینجا غیر عادیه.خوب که دقت کردم دیدم قفسه های اتاقم سر جاشون نیستن واومد جلوتر حتی میز کامپیوترم هم همینطور و میز عطرام.فلشم  تو جاش چفت نبود و دستگاهی که تو طبقه ی اخر قفسم داشتم جابجاشده بود.فهمیدم 2باره 1نفر اومده تو اتاقم واون کسی نبود جز مهدی چون قبلا هم چند بار اینکارو کرده بود.وکلید اتاق منم تو خونه بود.وقتی دیدم داشتم از عصبانیت وناراحتی منفجر میشدم چون به اعتمادم ضربه خورده بود و به حریم شخصیم تجاوز شده بود.و من هم چند وقتی بود که رفتارم رو نسبت به مهدی تغییر داده بودم و اشتباهاتش و اذیتاش رو نادیده میگرفتم وباهاش خیلی مدارا میکردم  فکر نمیکردم همچین خیانتی بهم بکنه.حالا از این شوک در نیومده امروز که وسایلم رو مرتب میکردم متوجه شدم که شالی که دیروز به مادرم قرض دادم تا واسه عروسی سرش بزاره چدتا حلقش از جاش افتاده ونیست وقتی بهش گفتم میگه میخواستی ندی راجب مهدی هم میگفت که میخواستی کلیدتو همرات بیاری یعنی من مقصرم و اونی که بی اجازه رفته تو اتاقم و وسایلم رو بهم ریخته بیگناهه؟ من مقصرم که خواستم به مادرم خوبی کم ؟یعنی این نتیجه ی اعتماد منه؟ بد کردم بهشون اعتماد کردم و حالا خیانت دیدم؟هنوزم نمیتونم این قضایا رو هضم کنم دارم دیوانه میشم.این عروسی هم که از دماغم دراومد.ای کاش پام میشکست و هیچ وقت نمیرفتم.گند بزنن به این شاس م که از داشت ابتدایی ترین چیزها مثل امنیت و اسایش و ارامش و حریم خصوصی محرومم.دیگه حالم داره از این زدگی مزخرف وپر از ننکبت بهم میخوره کاش بتونم زودتر از این خراب شده برم و دیگه برنگردم ای کاش.اگه راهی برای کمک بمن سراغ دارین لطفا برام بنویسین.


نوشته شده در شنبه 29 شهریور 1393 ساعت ساعت 18 و 37 دقیقه و 00 ثانیه توسط فاطمه ی بابا هم دردی | |

سلام الان دارم از کافی نت اپ میکنم چون یکی دوهفته ای میشه که تلفن خونمون قطعه نمیدونم کی وصل میشه.خیلی اتفاقای بدوخوب افتاده که میخواستم براتون بنویسم اما الان زمانشو ندارم  امروز انتخاب واحدم شروع شده بود اما خبر نداشتم اصلا هیچ پولی ندارم که واسه دانشگاه واریز کنم حالا چیکار کنم ؟ تورو خدا واسم دعا کنین . تازه از مطب دکتر دارم برمیگردم خدا خودش کمکم کنه....آمین


نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت ساعت 18 و 58 دقیقه و 20 ثانیه توسط فاطمه ی بابا همدردی | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت